
يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد![]()
![]()
![]()
![]()
براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس![]()
![]()
![]()
![]()
دوست دلت هميشه زندان من است... آتشكده ي عشق تو از آن من است ...آن روز كه لحظه ي وداع من و توست... آن شوم ترين لحظه ي پايان من است


در کلبه ی کوچک قلبم
برایت مرکبی از غرور و محبت مهیا می کنم
تا تکسوار ساحل دریای عشقم گردی
اگر رفتی و مسیر گمشده را نیافتی
تو را به خدا سوگند می دهم به سوی کلبه ی کوچک
قلبم باز گردی
دیده به راه توام

مامان جونم روزت مبارک

سراغ عشق می گیری
تواشک گریه آخر
تودریای ترک خورده
میون موج خاکستر
نیازو تو خودم کشتم که هرگز تانشه پشتم![]()
زدم برچهره ام سیلی که هرگز وانشه مشتم![]()
من آن خنجربه پهلویم که دردم را نمی گویم![]()
به زیر ضربه های غم نیفته خم به ابرویم![]()
مرا اینگونه گرخواهی دلت را آشیانم کن![]()
من آن نشکستنی هستم بیا وامتحانم کن![]()
..................................
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چرا نظر نمیدین همه بی وفا شدن![]()
اما مشکلی نیست حال همرو میگیرم![]()
![]()
![]()
ما اینیم دیگه![]()
![]()
![]()
![]()
سکوت عشق
سکوت حقیقت است
فریاد است
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و ببین که این بغض بی صدای من
اعتراف
به عشق همیشگی توست!!!

چشمانات راز ِ آتش است.
و عشقات پيروزيي ِ آدميست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير ميشتابد.
و آغوشات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
|
و گريز ِ از شهر |
| |
|
|
که با هزار انگشت |
|
|
|
بهوقاحت | |
پاکيي ِ آسمان را متهم ميکند.
کوه با نخستين سنگها آغاز ميشود
و انسان با نخستين درد.
در من زندانيي ِ ستمگري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نميکرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.



این کـُوله بار عشقو گذاشتی باز روُ دوُشم
هیچی نمونده تا من دوباره زیرو روُشم
آن تیر که آن کمان چشم تو رها کرد ،
دیدی که چه ها کرد
دیدی که سراسیمه دل از سینه جدا کرد
دیدی که چه ها کرد
با خود دوهزار غصه وُ درد تازه آورد
دیدی که فقط آمدو یک دَرد دَوا کرد
ای دوست دلت هميشه زندان من است... آتشكده ي عشق تو از آن من است ...آن روز كه
لحظه ي وداع من و توست... آن شوم ترين لحظه ي پايان من است.

اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد
.................
آنگاه كه ... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛ به خاطر بياور كه... زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است!!!
..................
ارزو دارم که قشنگترين گل سرخ دنيا را بچينم و بر برگهای آن قطره ايی از خون خود را بچکانم و انرا به محبوبم هديه کنم تا زمانی که گل را ميبويد نفسش خون مرا گرم کند.
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من
من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزيد
ازکوی وفابه سنگ دورم کردند
درکلبه غم زنده به گورم کردند
بگشایم اگر سینه به روی توشبی
دانی که چه بادل صبورم کردند
از وبلاگ داداشی کش رفتم
دمش گرمwww.dehkadeye-gham.blogfa.com
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم


وای، باران؛ باران؛
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاهامی بینم،
و ندائی که به من می گوید:
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ (نازنین)منی، تو گل یاسمنی
تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه، از آن پاکتری.
تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.
از تو می گیردوام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

به توازتو مینویسم ![]()
به توای همیشه دریا ![]()
ای همیشه ازتو زنده لحظه های رفته برباد
وقتی که بن بست غربت سایه سارقفسم بود
زیررگبارمصیبت بی کسی تنهاکسم بود
وقتی ازآزار پاییزبرگ وباغ هم گریه میکرد
قاصد چشم تو آمدمژده ی روییدن آورد.
به تونامه مینویسم ای عزیز رفته ازدست
ای که خوشبختی پس ازتو گم شدوبه قصه پیوست
ای همیشگی ترین عشق درحضورحضرت تو
ای که میسوزم سراپا تاابددرحسرت تو
به تونامه مینویسم نامه ای نوشته بر باد
که به اسمت چورسیدم پرمم به گریه افتاد
ای تویارم روزگارم گفتنی ها باتودارم
ای تویارم ازگذشته یادگارم
به تونامه مینویسم ای عزیز رفته ازدست
ای که خوشبختی پس ازتو گم شدوبه قصه پیوست
درگریزناگزیرم گریه شدمعنای لبخند
ماگذشتیم وشکستیم پشت سرپل های پیوند
درعبورازمسلخ عشق ماازما فنابود
بایدازهم میگذشتیم
بدترازماعشق مابود
ای تویارم روزگارم گفتنی هاباتودارم
ای تویارم ازگذشته یادگارم![]()
ابی




وقتی عاشقم شدی پاییزبود وخنک بود
توآسمون آرزوهات هزارتا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مث دل من
کلی لبش پریده بود همش پرترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش وکمک بود
چه روزا که باهمدیگه مسابقه میزاشتیم
که روگل کدوممون قایق شاپرک بود؟
تقویم که ازروزاگذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه تردیدوهراس وشک بود
دیگه نه ازتو خبری بود نه ازآرزوهات
قحطی مژده وروزای خوش وقاصدک بود
یادم میاد روزی که هوا گرفته بود
واشکای سرخ آسمون آروم ونم نمک بود
تودرجواب پرسشم وقتی همینوگفتی
عاشقیمون یه بازی شاید یه الک دولک بود
نه باورم نمیشه که تواینو گفته باشی
کسی که تادیروزبرام تو کل دنیا تک بود
قصه ی باتوبودن ومیشه فقط یه جورگفت
کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود
مریم حیدرزاده

من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
هراس از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم
می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره
آمدم اما با باران آمدم
آمدم اما با غم ها آمدم
آمدی اما سبک بالی هنوز
آمدی اما پراز دردی هنوز
من که نالان عشق تو هستم
مهربانی ها و غمهای تو هستم
باز آمدی اما که افسوس دیر تر از
روز گاران آمدی

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد،
فریبنده زاد و فریبا بمیرد...
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای ، دور... و تنها بمیرد.
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب ...
که خود در میان غزلها بمیرد .
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد؛... آنجا بمیرد.
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته باور نکردم...؛ ندیدم که قویی به صحرا بمیرد.
چو روزی از آغوش دریا بر آمد ، شبی هم در آغوش دریا بمیرد...
شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته باور نکردم ؛ ندیدم که قویی به صحرا بمیرد.
چو روزی از آغوش دریا بر آمد ، شبی هم در آغوش دریا بمیرد...![]()
........................
چشمم به راه ماندوهنوز هم نيامدي
اين غائله كي به پايان رسد خدا داند...
........................
انگار خودش نبود عاشق شده بود
بيچاره دلم چه زود عاشق شده بود
افتاد و شكست زير باران پوسيد
ادم كه نكشته بود عاشق شده بود.
....................
ادم ها
سالهاي عمرشان را با عددي سياه
كه روزي شخصي گمنام در دفتر دو برگي زندگيشان نگاشته است مي شمارند
و من
تنها زماني در حال زيستنم كه
نفس هاي گرم تو را
در كنار خويش
احساس كنم.